سخنرانی احمد شاملو در استکهلم ۱۹۹۴ درباره رابطه پیچیده هنر و سیاست و نقش هنر در نجات جهان.
Key Takeaways
- هنر و سیاست در تقابل هم هستند و اغلب حکومتها شاعر را عنصری خطرناک میدانند.
- شعر وسیلهای برای شناخت حقیقت و اعتلای زندگی است، بر خلاف موسیقی که لذت احساسی پیچیده ایجاد میکند.
- قدرتطلبی معمولاً با بیاحترامی به حیات و استفاده ابزاری از انسانها همراه است.
- هنر میتواند نجاتبخش جهان باشد اگر قدرت آن را درک کند و به رسالتش عمل کند.
- حکومت خرد میتواند زمینهای برای همزیستی هنر و سیاست باشد.
What the video covers
- هنر و سیاست در طول تاریخ با هم تلاقی داشتهاند اما اغلب در تضاد و رویارویی بودهاند.
- نمونههایی از تاریخ نشان میدهد که سیاستمداران و حاکمان همزمان هنرمند بودهاند اما قدرتطلبی آنها هنر را به تمسخر گرفته است.
- کافکا شعر را وسیلهای برای شناخت حقیقت و مهار زندگی احساسی میداند که بر موسیقی برتری دارد.
- افلاطون در آرمانشهر خود شاعران را از حکومت کنار میگذارد چون شعر هدف تغییر بنیادین جهان را دارد و حکومتها آن را خطرناک میدانند.
- سیاست و قدرتطلبی معمولاً با بیاحترامی به حیات و دروغ و حیله همراه است و تاریخ ایران نمونههای زیادی از این را دارد.
- حتی در اردوگاههای مرگ نازیها، علاقه به هنر و موسیقی وجود داشت اما این هنر به خدمت ظلم و کشتار درآمد.
- هنر به عنوان وسیلهای برای نجات جهان مطرح است اما در دنیای بیقانونی که حکومت در دست دیوانگان است، هنر تنها تنقلات است.
- اگر روزی حکومت خرد برقرار شود، سیاست معنای واقعی خود را باز خواهد یافت و هنر و سیاست میتوانند به هم کمک کنند.
- سخنرانی بر ضرورت درک اهمیت هنر توسط قدرتطلبان برای تحقق رسالت هنر تأکید دارد.
Chapters
- 00:00آغاز بحث درباره رابطه هنر و سیاست
- 00:51نمونههایی از هنرمندان و سیاستمداران تاریخی
- 01:46ضرورت درک هنر برای نجات جهان
- 02:35تعاریف کافکا درباره شعر و موسیقی
- 03:02نقش شعر در اعتلای زندگی احساسی
- 03:43دیدگاه افلاطون درباره حکومت و شاعر
- 04:18گفتگوهای کافکا و گوستاویانوش درباره حکومت
- 05:19نقد سیاست و قدرتطلبی در تاریخ ایران
- 06:16هنر در اردوگاههای مرگ و تضاد آن با سیاست
- 11:40امید به حکومت خرد و بازتعریف سیاست
Full Transcript — Download SRT & Markdown
Speaker A
سؤال این است که آیا هنر و سیاست جایی به هم میرسند؟ جواب این است که آه بله، حتماً. نرون شهر رم را به آتش میکشید و چنگ مینواخت.
Speaker A
شاه اسماعیل خودمان صدها هزار نفر را گردن میزد و غزل میسرود. بتوبه نزدیکترین سمفونی عالم را در ستایش شادی ساخت و هیتلر آرزو داشت نقاش بشود. عظیمترین رنجگاه تاریخ، کشتارگاه زاکسنهازن.
Speaker A
ناصرالدین شاه هم شعر میسرود، هم نقاشی میکرد و هم نقاش میپرستید. اما برای یک تکه طلا، دلقک را زنده زنده پوست میکرد.
Speaker A
انسان برایش بادمجان تفاوتی نداشت. خب بله، به این ترتیب یک جایی شعر و سیاست یا قدرتطلبی به هم نمیرسند، متأسفانه بر سر نعش یکدیگر. سؤال این است که ولی بالاخره کدام یک جهان را نجات خواهد داد؟ هنر یا سیاست؟
Speaker A
یا آمیزهای از این هر دو که در آن صورت ای بسا هم جلاد پرورده شود هم منجی. جواب این است که منجی جهان کسی است که ضرورت هنر را درک کند، ضرورت هنر را برای محقق کردن رسالت آن. قدرتطلبی که چنگ مینوازد یا شعر میگوید
Speaker A
یا نقاشی میکند، هنر را به ریشخند میگیرد. علتش هم کاملاً روشن است. من دوست ندارم به گفته صاحبنامان استناد کنم ولی نمیتوانم تحلیلی را از تحلیلی که کافکا در این مورد کرده چشم بپوشم.
Speaker A
کافکا از شعر تعاریف درخشانی ارائه کرده است. در مقایسه موسیقی و شعر میگوید: لذت پیچیدهای که از موسیقی حاصل میشود، لذت خطرناکی است.
Speaker A
اما شعر میکند میکوشد پیچیدگی لذت را از بین ببرد و آن را به سطح هوشیاری برساند و انسانی کند.
Speaker A
موسیقی زندگی احساسی را دو چندان میکند اما شعر به آن مهار میزند و اعتلایش میدهد.
Speaker A
جای دیگری میگوید شعر سفری است به قصد کشف حقیقت و رازی برتر از حقیقت وجود ندارد و جای دیگر گفته است شاعر متعهد این وظیفه است که انسان تنهای وحشتزده از مرگ مقدر را به زندگی جاودانه هدایت کند.
Speaker A
حالا ببینیم چی پیش میآید. افلاطون در رساله معروفش آرمانشهر، سعادت و نجات انسان را در این میبیند که حکومتی از خردمندان بر جوامع بشری حاکم شود.
Speaker A
دولتی فرضی از خردمندان تشکیل میدهد اما شاعران را در کابینه خود نمیپذیرد و یک قلم آنها را کنار میگذارد.
Speaker A
گوستاویانوش جوانی که با کافکا مذاکراتی داشت که یادداشتهایش را بعدها تنظیم و چاپ کرد، مینویسد: من به کافکا گفتم قبول این نکته برایم ممکن نیست. کافکا گفت درک قضیه اتفاقاً خیلی هم ساده است، خیلی هم آسان. حکومت، حکومت است چه حکومت زور باشد چه
Speaker A
حکومت زر باشد چه حکومت اهل خرد و باید قبول کرد که ناچار حیاتیترین هدف هر حکومتی این است که قدرت و حاکمیتش را حفظ کند بیش از هر کار دیگر. اگر این را نپذیریم معلوم میشود کلمه حکومت را درست درست معنی نکردهایم.
Speaker A
حاکمیت شعور هم مشمول همین قاعده است و افلاطون هم از حکومت دم میزند و حسابش هم کاملاً روشن است.
Speaker A
شاعران را به کابینهاش راه نمیدهد، چون هدف شعر تغییر بنیادی جهان است و درست به همین علت هر حکومتی به خودش حق میدهد شاعر را عنصری ناباب و خطرناک تلقی کند.
Speaker A
البته افلاطون تنها به قاضی رفته و از شاعر نپرسیده که حرکت در کابینه او را میپذیرد یا نه؟ معذلک من باید یک بار دیگر این رساله را بخوانم چون بعید نمیبینم که افلاطون با کنار گذاشتن شاعر از حکومت خواسته باشد با
Speaker A
یک سنگ به قول معروف دو گنجشک بزند. این را هم نگفته نگذارم که مقدر را از حافظه نقل هنرمند بالقوه میتواند منجی جهان باشد.
Speaker A
چرا که با یقین کامل حکم میشود کرد که دماغ جلاد شدن ندارد. سیاستبازی و قدرتطلبی که لازم و ملزوم هم است، کار کسی است که لزوماً برای حیات زیروهی حرمتی قائل نیست و از دروغ بافتن و حیله در کار کردن ویرانی و
Speaker A
کشتار هراسی ندارد. تاریخ ما، تاریخ خود ما ایرانیها پر از یاردانقلیهایی است که حتی از کشتار پسران و برادران و نزدیکترین کسانشان هم مضایقه نفرمودند.
Speaker A
در امر سیاست هر رضالتی یک امتیاز است تا آنجا که شاه عباس صفوی میتواند به برکت کارنامه خونینش لقب کبیر دریافت کند.
Speaker A
رادیوی سلطنتطلبها برای تحمیق شنوندگانشان برنامهاش را با شمارش گلهای از این دیوانههای زنجیری زنجیرگسیخته شروع میکرد. میگفت ایران کشور داریوشها، نادرشاهها، شاه عباسها، یک مشت دزد و پونخوار و قالتاق، همهشان هم ملقب به کبیر. اهل سیاست به قداست زندگی نمیاندیشد
Speaker A
بلکه زندگان را تنها به مصالح و وسایلی ارزیابی میکند که عندالاقتضا باید بیدرنگ قربانی پیروزی او شود.
Speaker A
کسانی این عقیده را نمیپذیرند و شناخت و لاجرم حرمت نهادن به هنر را مقوله جداگانهای حساب میکنند و مثلاً ارتش رایش آلمان را مثل میزنند که قالب افسرانش دستکم بر نواختن یک ساز مهارت داشتند.
Speaker A
پاسخ چنان کسانی این است که بده و حتی اگر یادتان نیست بگذارید خودم به یادتان بیاورم که آنها از فرط علاقه به این هنر بالای انسانی حتی در کشتارگاهها دستههایی را که به سوی سالنهای مرگ هدایت میشدند با
Speaker A
ارکسترهایی بدرقه میکردند که نوازندگانشان از میان خود زندانیها انتخاب شده بود و تقریباً همگی نوازندگان حرفهای ارکسترهای فیلارمونیک یا سنفونیک کشورهای لگدکوب شده بودند که حالا فقط به گناه آلمانی نبودن محکوم بودند با روزی چند گرم نان در
Speaker A
کارخانههای تهیه ابزار جنگی جان بکنند و به مجرد بروز آثار فرسودگی در آنها به اتاقهای گاز فرستاده شوند.
Speaker A
لابد حق با شماست که میگویید آن ستایندگان بروکن و مزار و وبرشان به موسیقی و بیگمان از طریق موسیقی به همه هنرها مهر میورزیدند و پیش از برداشتن ساتور برای دستگرمی و تقویت روحیه قصابی خود به نواختن یک پنجه ویولنس از فلان آهنگساز
Speaker A
بزرگ احساس نیاز عمیق میکرد. و لابد تبهرشان در نواختن دستکم یک ساز به هیچ وجه ربطی به سنت به سنتهای تربیت اشرافیشان نداشت و ایسا به همین دلیل است که باید قبول کرد در جهان هیچ چیز شرط هیچ چیز نیست
Speaker A
و در دنیای بیقانونی که اداره و هدایتش به دست اوباش و دیوانگان افتاده، هنر چیزی است در حد تنقلات و از آن امید نجاتبخشیدن نمیتوان داشت هرچند که آرمان هنر چیزی جز نجات جهان از طریق تغییر بنیادین آن نیست.
Speaker A
البته اگر روزی حکومت خرد برقرار شود، سیاست نیز معنای درستش را باز خواهد یافت.
Speaker A
یعنی آنگاه این کلام آلوده به تمهیدهای ارجمندی اطلاق خواهد شد که برای وصول به نظم و مدالتی شایسته و در خور انسان به کار بسته میشود و ناگزیر شانه خالی کردن از مشارکت در آن به همان اندازه نکوهیده تلقی خواهد شد که
Speaker A
امروز آلوده شدن بدان نکوهیده است.
Topics:احمد شاملوهنر و سیاستکافکاافلاطونشعرقدرتطلبیتاریخ ایراننقاشیموسیقیحکومت خرد











